رضا قليخان هدايت
1340
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از خرد آگه نه و در مغز باشد چون خرد * از گمان آگه نه و در دل رود همچون گمان آينه ديدى برو گسترده مرواريد خورد * ريزهء الماس ديدى بافته بر پرنيان بوستان ديدار و آتشبار و نشناسد خرد * كاتشى افروخته است آن يا شكفته بوستان آبداده بوستانى سبز چون شمشاد برگ * زخم او همرنگ آتش بشكافند ارغوان در پرند او چشمهء سيماب دارد بىكنار * وندر آهن گنج مرواريد دارد بىكران هيچكس ديده است مر سيماب را چشمهء پرند * هيچكس ديده است مرواريد را پولادكان از گل تيره است و شاخ رزم را روشن گلت * گلستان رزمگه گردد ازو چون گلستان تا بدست شاه باشد تازه باشد بىفسون * كشتن بدخواه او را تيز باشد بىفسان اى خرد را جان و جان را دانش و دل را اميد * پادشاهى را چراغ و نيكنامى را روان شاه گيتى خسرو لشكركش لشكرشكن * سايهء يزدان شه كشور ده كشورستان كوه كان باد و زان گردد بجنبش اسب تست * كوه گردد زير زين و باد گردد زير ران گر تو نيل و ناردان خواهى بجنگش تيز كن * گرد ميدان نيل گردد سنگريزه ناردان